آبان 14

آخر سریال دست سرنوشت (بخش اول)

0 نظر

امسال نیز مانند هر سال خانواده ی یوروکهان برای تجدید دیدار با هم ولایتی هایشان به آنتاکیا می روند. آنها با آرزوی خوش شانسی و خوش بختی برای همه ی اهالی ده شروع به چیدن انارها می کنند. در میان این شادی عفت خانم از آرزویش مبنی بر دیدن فرزند پسرش قهرمان می گوید و این حرف موجب آزردگی دافنه که همسر قهرمان است و قادر به بچه دار شدن نیست می شود. در نهایت تصمیمی بین این سه گرفته می شود تا با پیدا کردن یک رحم اجاره ای این مشکل را حل کنند. آنها الیف را که به تازگی مشکلات زیادی داشته برای این کار انتخاب می کنند. پدر الیف به جای پرداخت قرضی که داشت تصمیم به فروختن دخترش می گیرد و مادر الیف برای جلوگیری از این اتفاق سهوا شوهرش را به قتل می رساند. مادر به زندان می افتد و الیف با یک خواهر مریض بی آنکه پولی داشته باشد تنها و بی یاور می ماند. الیف که انتخاب دیگری ندارد این پیشنهاد را می پذیرد. اما جذابیت الیف او را راحت نمی گذارد و خانواده ی یوروکهان مجبور می شوند که او را به خانه خودشان ببرند.

از طرفی کرم خواهر زاده ی قهرمان عاشق دختری شده که در ده دیده و آن دختر کسی نیست جز همان الیف. اما قهرمان نمی تواند در این رابطه کمکی به او بکند چون الیف زنی است که بچه ی او را در شکم دارد. مقصود، رد الیف را تا استانبول می گیرد و با وجود اینکه می فهمد الیف تحت حمایت خانواده ی یوروکهان است باز هم کنار نمی کشد. قهرمان با شنیدن صدای قلب جنین، تازه احساس می کند که دارد پدر می شود. دافنه که رسیدن به آرزوی مادر شدنش را بسیار نزدیک می بیند از خوشحالی سر از پا نمی شناسد غافل از اینکه حقیقت چیز دیگری ست.

کمی بعد علائم بارداری در دافنه دیده می شود و او امیدوارانه سراغ پزشکش می رود اما حرف های دکتر او را شگفت زده می کند. دکتر به دافنه می گوید که او از هیچ روشی حتی رحم اجاره ای هم قادر به بچه دار شدن نیست و این سوال را برای دافنه به وجود می آورد که "پس مادر بچه ی قهرمان کیست؟" او برای گرفتن جواب این پرسش سریعا خودش را به عفت خانم می رساند اما او همه چیز را کتمان می کند و این واقعیت که بچه از تخمک الیف به وجود آمده را پنهان نگاه می دارد. یعقوب که اکنون جایگاه خوبی در شرکت دارد به همراه شکران تصمیم می گیرند که الیف هم در جشن خداحافظی کرم شرکت کند. یعقوب با این کار در نظر دارد تا به کرم نزدیک تر شود. زیبایی الیف تحسین همه را برمی انگیزد و بسیاری را به حسادت وا میدارد.

دافنه که می داند این بچه مال او نیست تصمیم بی رحمانه ای می گیرد تا از به دنیا آمدنش جلوگیری کند. او یک نوشیدنی درست می کند و داروی سقط جنین در آن می ریزد. او امیدوار است که با از بین رفتن بچه الیف خانه را ترک کرده و همه چیز به حالت اول برگردد. قهرمان که درگیر شناختن مزاحم خواهرش مریم است هیچ اطلاعی از تصمیمات دافنه ندارد. بالاخره جستجوهایش به نتیجه می رسد و آن مرد را پیدا می کند. او همان مردی است که گمان میکرد سال ها پیش مرده، غدیر شوهر مریم! او دنبال راهی می گردد که با کمترین ضرر از به دوش کشیدن این راز خلاصی یابد.

در همین اثنا مقصود دست به کار می شود و دافنه را می دزدد. تلفنی به دافنه می شود که پدرش دچار حمله قلبی شده و این نقشه ای ست که مقصود برای دزدیدن دافنه کشیده است. او به قهرمان پیشنهاد می دهد که برای پس گرفتن دافنه، الیف را تسلیم او کند. غدیر تصمیمش را گرفته و قصد دارد تا حقیقت را به کرم بگوید. حال الیف با خوردن نوشیدنی دافنه بد می شود و جان فرزندش به خطر می افتد. مقصود به زندان می افتد اما الیف تنها اسمی ست که مدام بر زبان می آورد. وقتی قهرمان،دافنه و عفت برای پرسیدن حال الیف به بیمارستان می رسند قهرمان اول حال الیف را و عفت اول حال بچه را می پرسند و این از چشمان تیزبین دافنه دور نمی ماند. دو راه وجود دارد: اگر دکتر دخالت نکند مادر از دست می رود و با دخالت دکتر این بچه ست که از بین خواهد رفت و اکنون تصمیم سختی در پیش است.

ویسل که در اطراف بیمارستان می گردد تا خبری از الیف گرفته و به مقصود برساند در می یابد که الیف حامله ست و این مسئله او را سخت به وحشت می اندازد. وقتی هارون درباره ی زندانی شدن مقصود می شنود به کمک افرادش او را آزاد می کند. کرم به خاطر الیف به انگلستان نمی رود و مقصود که از بارداری الیف با خبر شده اسلحه ای به دست می گیرد و قسم می خورد که همه ی خانواده ی یوروکهان را بکشد. تنش میان دافنه و الیف هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

دافنه که نگران از دست دادن شوهرش است با عفت حرف می زند اما او مصمم است که بچه باید به دنیا بیاید چه با دافنه و چه بدون او! پسر بودن بچه هم این تصمیم را راسخ تر می کند. قهرمان به این واقعیت که الیف مادر بچه ست پی می برد. وقتی الیف می فهمد که مادرش به عمد در زندان نگه داشته شده خواهرش نازلی را برمی دارد و عمارت را ترک می کنند. الیف دیگر به هیچ یک از یوروکهان ها اعتماد ندارد حتی قهرمان! قهرمان که از وضعیت موجود به ستوه آمده برای حرف زدن پیش جلال می رود. دافنه هم با کور سوی امیدی به سوی او می شتابد اما چیزی که می بیند او را بسیار ناراحت می کند. الیف آنجاست و در نظر دافنه یک خانواده ی خوشبخت آنجا نشسته اند و او از روی عصبانیت این جمله را برزبان می آورد:"من طلاق می خواهم".... ادامه دارد.....

مطالب مرتبط

 

بیوگرافی خدیجه شندیل (کاراکتر الیف در دست سرنوشت)

بیوگرافی بگوم کوتوک ( کاراکتر دافنه در دست سرنوشت)

نظر دهید

تمامی گزینه هایی که با ستاره مشخص شده اند باید پر شوند. کد HTML مورد قبول نیست.

جستجوی مطالب

خبرنامه

 

برای دریافت آخرین اخبار در مورد سریال ها و بازیگران
با وارد کردن آدرس پست الکترونیک خود خبرنامه ما را دریافت نمایید