آذر 01

آخر سریال دست سرنوشت (بخش پنجم)

الیف به زندگی باز می گردد. با این حال او وقتی که چشمانش را باز می کند به یاد نمی آورد که چه بر او گذشته است. او خودش را می بیند که در دست مقصود اسیر شده است. درست همان زمانی که همه ی افراد عمارت مرگ الیف را باور کرده اند، قهرمان اطمینان دارد که همسرش زنده است و در جایی نفس می کشد. او تصمیم به استخدام یک کارآگاه خصوصی می گیرد. 

در همین حین دافنه که از غیبت الیف استفاده کرده و به عمارت آمده است تصمیمی برای ترک آنجا ندارد. بدتر آنکه او به کسی اجازه ی نزدیک شدن به توپراک را نمی دهد. سلطان که فکر می کند دخترش را از دست داده تنها وجود توپراک می تواند او را تسکین دهد. اما عفت به او اجازه ی ورود به عمارت را نمی دهد. به دلیل نقشه ی شیطانی دافنه، نظر ضیاء نیز نسبت به سلطان تغییر می کند و زمان آن رسیده که سلطان استانبول را ترک کند. او برای جلوگیری از آسیب دیدن نازلی و نوه اش تصمیم به بازگشت به هاتای می گیرد اما نازلی این را نمی پذیرد. او تصمیم مهمی اتخاذ می کند. تصمیمی که از تا این حد مخرب بودن آن هیچ اطلاعی ندارد.

به خاطر تصادف، الیف قادر به راه رفتن نیست. به همین دلیل مقصود تصمیم می گیرد تا او را برای درمان به خارج از کشور ببرد. در همین زمان کارآگاه رد مقصود را پیدا می کند و در نظر دارد تا برای این اطلاعات جدید قهرمان را ملاقات کند. اما همیشه همه چیز آن طور که انتظار می رود اتفاق نمی افتد.
قهرمان تسلیم نمی شود و دنبال راهی برای اثبات زنده بودن الیف می گردد. در این هنگام کارآگاه به مقصود بسیار نزدیک شده است. مقصود نقشه اش را به اجرا در می آورد. الیف اکنون بی یاور و بی پناه است. او که در دستان مقصود اسیر شده از بلایی که بر سر مادر و خواهرش آمده نیز خبر دارد. دو سال می گذرد و الیف هنوز در اسارت مقصود به سر می برد. قهرمان اگر چه اکنون برده ی تنهایی اش شده ولی کاملا به زندگی بازگشته است. در طول این مدت دوران سختی بر شرکت یورکهان گذشته و شرکت در آستانه ی ورشکستگی ست.

دافنه برای توپراک همانطور مادری می کند که برای دخترش اجه. دنیا یک بار دیگر روی خوشش را به یوروکهان ها نشان می دهد. مقصود هر کاری برای خوشحالی الیف می کند درحالیکه الیف تنها به نقشه ی پنهانی خودش می اندیشد. او همچنین حقیقت دیگری را نیز پنهان می کند. ضیاء دیگر قادر به تحمل سرگردانی و رها شدگی قهرمان نیست. او با عفت صحبت می کند و تصمیم می گیرند قهرمان دوباره با دافنه ازدواج کند و به زندگی اش گرمی ببخشد.
الیف که نقشه فرار از دست مقصود و بازگشت به عمارت را در سر دارد برای این کار از مژگان کمک می گیرد. او در فرار از خانه مقصود موفق می شود در حالیکه قهرمان در حال تصمیم گیری برای زندگی تازه اش می باشد. الیف که برای در کنار قهرمان و پسرش بودن سر از پا نمی شناسد از آنچه می بیند شگفت زده شده و دنیایش ویران می شود. آنچه به قهرمان مربوط می شود، اگرچه او بر کاغذ ازدواج با دافنه امضا زده اما نمی تواند الیف را از قلبش بیرون کند. الیف همه ی زندگی اوست و این چیزی ست که به دافنه هم می گوید. اوضاع در شرکت بدتر و بدتر می شود. در نهایت قهرمان مجبور می شود که پیشنهاد یعقوب را در گرفتن شریک جدید بپذیرد. اما شریکی که یعقوب انتخاب کرده دقیقا کسی است که انتظارش را ندارد.

وقتی الیف، قهرمان و دافنه را به همراه پسرش می بیند از هم می پاشد. اما او قصد ندارد که از پسرش بگذرد حتی اگر مجبور به مبارزه باشد. مجادله ی بین شوکران و دافنه در عمارت ادامه دارد. دافنه فهمیده که شوکران و یعقوب بودند که جلوی موفقیت پروژه مزرعه ارگانیک را گرفته اند. در عین حال شوکران نیز به رابطه ی همکاری دافنه و مقصود در گذشته پی برده است. و چیزی نمانده که این جنگ شعله ور شود.
الیف به آرامی ولی با اطمینان امیدش را از دست می دهد. او به هر سو که نگاه می کند دیوار بزرگی بین خودش و پسرش می بیند. او برای به دست آوردن حضانت پسرش چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد مقصود ندارد. همانطور که الیف مدارک گرفتن حضانت پسرش را امضا می کند، قهرمان نیز به امضای قرارداد شرکت رضایت می دهد. ملاقات دوباره ی آن دو بسیار نزدیک است، اگر چه این ملاقات آنطور که آنها آرزویش را دارند نخواهد بود.
الیف بالاخره با مقصود ازدواج می کند. او که هنوز موفق نشده که با پسرش ملاقات کند یک هفته به مقصود فرصت می دهد. اگر مقصود نتواند که حرکتی بکند او خودش در مقابل یوروکهان ها خواهد ایستاد و خودش را به آنها نشان خواهد داد. قهرمان که با افرادی ناشناس قرارداد شراکت بسته نسبت به این مساله احساس خوشایندی ندارد. او شروع به فشار آوردن به یعقوب می کند تا هر چه زودتر با شریک جدید آشنا شود.

الیف که تمام مدت در حال رصد کردن عمارت است و در آتش اشتیاق دیدار پسرش می سوزد، می بیند که پسرش مریض شده و به بیمارستان برده می شود. الیف آنها را تا بیمارستان تعقیب می کند اما موفق به دیدن پسرش نمی شود و اینجاست که باز هم مقصود به فریادش می رسد. اگرچه به نظر می رسد که قهرمان و فرزندانش زندگی شادی دارند اما دافنه مشکوک شده که الیف را در حال تعقیب خودشان دیده است. الیف از مادرش درخواست می کند که به عمارت برود. آنها می خواهند که سلطان را از عمارت بیرون کنند اما ضیاء جلوی این کار را می گیرد. سلطان زمانی را با نوه اش می گذراند و عفت که پی به زنده بودن الیف می برد برای مواجهه با این خبر نزد سلطان می رود. او وقتی می شنود که الیف با مقصود ازدواج کرده شگفت زده می شود. برای عفت این خبر خوبی ست اگرچه این خبر دافنه را می ترساند. برای او رویای این زندگی شاد پیش از آنکه آغاز شود می رود که پایان یابد. الیف دیگر صبری برایش نمانده و مقصود دیگر طاقت ناراحت دیدن الیف را ندارد. او تصمیم می گیرد که هر چه سریعتر الیف را به پسرش توپراک برساند. الیف بالاخره تصمیم می گیرد که خودش را به یوروکهان ها نشان دهد و این رویارویی بزرگ بین الیف و قهرمان میرود که به واقعیت بپیوندد... ادامه دارد...

مطالب مرتبط

 

بیوگرافی خدیجه شندیل (کاراکتر الیف در دست سرنوشت)

بیوگرافی بگوم کوتوک ( کاراکتر دافنه در دست سرنوشت)

مریم اوزرلی شروع به یادگیری کار با اسلحه ها کرد

فحریه اوجن به بوراک: "چطور عاشقت نباشم؟" 

گیر افتادن کیوانچ تاتلیتوگ میان مادر و همسرش 

 

جستجوی مطالب

خبرنامه

 

برای دریافت آخرین اخبار در مورد سریال ها و بازیگران
با وارد کردن آدرس پست الکترونیک خود خبرنامه ما را دریافت نمایید