یکشنبه, 29 اسفند 1395 14:09

آخر سریال ملکه شب (بخش آخر) + عکس

پدر کارتال در آن نامه می گوید که دوست خائنش عزیز وی را کشته است و کارتال درصدد انتقام بر میاید. عزیز همه را مجبور می کند که قرارداد شراکت عثمان را امضا کنند. خواهر عزیز هما نزد دوست دختر مرت رفته و با او درد دل می کند. او می گوید باعث تمام بدبختی هایش عزیز است و هم اوست که او را مجبور به ازدواج با هاکان کرده و از اوکتای جدا نموده است. اسرا صحبت های سلین و صادق درباره ی کارتال را می شنود و به اینکه کارتال پدر عثمان است پی می برد. او به همراه سلین بیرون می رود تا از او انتقام بگیرد. کارتال جای آنها را پیدا کرده و به آنجا می رود. اما قبل از رسیدن او اسرا سلین را بی هوش کرده، آنجا را آتش زده و خود فرار می کند. کارتال سلین را به بیمارستان می رساند و عزیز از این جریان باخبر می شود.

صادق به بیمارستان آمده و تمام حقیقت نقشه های پدرش و تهدیدهای عزیز را به کارتال می گوید. کارتال عزیز را به پارکینگ بیمارستان برده و اسلحه را روی سر او می گذارد. در این هنگام عثمان از دور به عزیز شلیک می کند و پلیس کارتال را دستگیر می کند. عثمان امیدوار است که با این کار از شر هر دوی آنها راحت شود اما عزیز زنده می ماند. اسرا به بیمارستان می آید و از سلین عذرخواهی می کند. وی التماس می کند که او را به پلیس تحویل ندهند. در اداره پلیس مشخص می شود که تیر از اسلحه کارتال شلیک نشده است. هما از اسرا می شنود که کارتال و سلین عاشق یکدیگرند و سلین را از خانه بیرون می کند. اکتای گلوله ها را عوض کرده و در دادگاه معلوم می شود که گلوله از اسلحه کارتال شلیک شده و او به زندان محکوم می شود.

عثمان سعی می کند که دختر و نوه اش را به فرانسه برگرداند اما سلین نمی پذیرد. کارتال از امره می خواهد که عثمان را تعقیب کند و بی گناهی اش را ثابت کند. سلین به همراه پسرش به ملاقات کارتال رفته و به او می گوید که پدر عثمان است. اکتای یک خانه می گیرد تا با هما و دخترشان در آن زندگی کنند اما بورجو از حقیقت خبر ندارد.هما به هاکان می گوید که طلاق می خواهد اما او قبول نمی کند. کارتال با عثمان صحبت می کند و به او می گوید که می داند او به عزیز شلیک کرده است. عثمان از اوکتای می خواهد که کارتال را در زندان سر به نیست کنند. اما کارتال با کمک دوست پدرش چاقو خوردن خودش را صحنه سازی و از زندان فرار می کند.

عزیز به هوش آمده و کارتال اولین چیزی ست که به زبان می آورد. اسرا به پدرش می گوید حقیقت را بگوید تا کارتال آزاد شود اما عزیز از سلین می خواهد کارتال را فراموش کند تا او را بی گناه اعلام کنند. سلین قبول می کند اما عثمان از راه رسیده و او را منصرف می کند. او به سلین قول می دهد که کارتال را نجات دهد. از طرفی عزیز که از آمدن سلین ناامید شده کارتال را به پلیس معرفی می کند. عثمان سلین و پسرش را به یک خانه مخفی می برد. اسرا برای آزادی کارتال تلاش می کند اما در نهایت تصمیم به خودکشی می گیرد اما توسط مردی نجات پیدا می کند. بورجو واقعیت را درباره پدر حقیقی اش می فهمد. کارتال با استفاده از اوکتای جای سلین را پیدا می کند و آنها را با خود می برد. عثمان آنها را تعقیب کرده و به پلیس اطلاع می دهد اما صادق را به جای کارتال می گیرند. اسرا به اداره ی پلیس رفته و اعتراف می کند خودش به عزیز شلیک کرده اما آنها حرفش را باور نمی کنند و به خانه برمی گردد.

کارتال فیلم حادثه را از اوکتای گرفته و اکنون مدرک آزادی اش را در دست دارد. مرت به الیف می گوید که عاشقش شده است. برجو که هاکان را پدر خودش می داند از خانه فرار می کند. کارتال تصمیم گرفته که عثمان را بخشیده و با سلین و پسرش از کشور خارج شود. اما این تصمیم کارتال باعث ناراحتی امره و صادق می شود. عزیز از عثمان می خواهد که سلین را پیش او برگرداند وگرنه به پلیس خواهد گفت که ضارب عثمان بوده است. بورجو از اوکتای می خواهد که او و خانواده اش را تنها بگذارد و به مادرش می گوید در صورت طلاق او نزد پدرش هاکان خواهد ماند. عثمان رد آنها را زده و از اوکتای می خواهد جای آنها را به پلیس لو دهد. اما اوکتای ابتدا به امره خبر می دهد تا از آنجا فرار کنند. پلیس می رسد و کارتال را دستگیر می کند اما قبل از آن سلین فیلم بی گناهی کارتال را به دست پلیس رسانده است. اوکتای برای دستگیری عثمان با پلیس همکاری می کند. عثمان با اوکتای درگیر شده و به او شلیک می کند. در این هنگام پلیس سر رسیده و عثمان را دستگیر می کند.

صادق به همه ی خانواده ی عزیز می گوید که عزیز قاتل پدر کارتال است. همه ی خانواده از عزیز متنفر شده اند. کارتال آزاد می شود و هما و خانواده اش خانه عزیز را ترک می کنند. مرت نیز به همراه الیف و فاطمه خانم عمارت را ترک می کند. هما و خانواده اش در بیمارستان به همدستی اوکتای و عثمان پی می برند. مرت از کارتال عذرخواهی می کند و اسرا از وکیلش می خواهد که برگه ی طلاقش را آماده کند و او نیز از پیش عزیز می رود. اسرا با یک قاتل قرار می گذارد که سلین را از بین ببرد و از کارتال می خواهد که آخرین شام را با او بخورد و برگه را امضا کند. همان شب اسرا با سلین قرار می گذارد و یک ماشین با او تصادف می کند. عثمان در اداره پلیس عزیز را لو داده و به جرم های خودش نیز اعتراف می کند.

مرت از الیف خواستگاری می کند. کارتال با شنیدن خبر تصادف سلین خودش را به بیمارستان می رساند. عزیز با اسلحه فرار کرده و خودش را به قبری که از قبل برای خودش کنده می رساند. اوکتای دخترش را به هاکان سپرده و از او تشکر می کند. عزیز خودش را می کشد و سلین زنده می ماند. اسرا دیوانه شده و در خیالش با پدرش صحبت می کند. دو ماه بعد سلین از بیمارستان مرخص می شود و کارتال در ساحل به او پیشنهاد ازدواج می دهد. هما از طلاق پشیمان می شود و تصمیم می گیرد کنار هاکان و بورجو بماند. اسرا در آسایشگاه بستری می شود و در آنجا با مردی آشنا می شود و عاشق او می گردد. اسرا از آنجا مرخص شده و دوستش مهمت را به تولد بورجو می برد تا به خانواده اش معرفی کند. سلین و کارتال هم که با هم ازدواج کرده اند به تولد بورجو می روند. هما خبر حاملگی اش را به دخترش می دهد و اوکتای از دور دخترش را می بیند... پایان.

 

نظر دهید

تمامی گزینه هایی که با ستاره مشخص شده اند باید پر شوند. کد HTML مورد قبول نیست.

جستجوی مطالب

خبرنامه

 

برای دریافت آخرین اخبار در مورد سریال ها و بازیگران
با وارد کردن آدرس پست الکترونیک خود خبرنامه ما را دریافت نمایید