سه شنبه, 29 فروردين 1396 13:14

آخر سریال هسل (بخش اول) + عکس

داستان سریال درباره ی دختر کوچکی به نام ملک است که پدرش را از دست داده و مادرش با همکاری نامزدش چنگیز در یک بار مشغول به کار است. ملک که محبتی از مادرش (شعله) نمی بیند مورد آزار و اذیت ناپدری اش نیز واقع می شود. او برای فرار از این زندگی هر روز به مسجد می رود تا خانواده ای او را پیدا کرده و سرپرستی اش را به عهده بگیرند. از سوی دیگر، هسل یک دختر جوان عکاس است که به طور موقت در دبستان ملک معلم شده است. هسل که به تدریج با مشکلات ملک آشنا می شود تصمیم می گیرد که او را فراری داده و باقی عمرشان را مانند یک مادر و دختر با یکدیگر زندگی کنند. هسل که خود در کودکی از طرف مادرش ترک شده، در خانواده ای دیگر بزرگ شده که اکنون با آنها نیز رابطه ی نزدیکی ندارد.

هسل و ملک تصمیم می گیرند که مرگ ملک را به شکل غرق شدن صحنه سازی کنند. بعد از اینکار آن دو به استانبول می روند. هسل اسم ملک را به ایگل تغییر می دهد. مادر واقعی هسل (گونول) از زندان آزاد شده و نزد مادرخوانده ی دخترش (جاهده) می رود. او در آنجا عکس جدید هسل را دیده و به جاهده قول می دهد کاری به هسل نداشته باشد. او پس از خارج شدن از دفتر وکالت جاهده، به طور اتفاقی هسل و ایگل را می بیند. اگر چه هسل مادرش را نمی شناسد اما گونول دخترش را در همان نگاه اول تشخیص می دهد. رابطه ی هسل و گونول به خاطر ایگل نزدیک تر می شود تا زمانی که گونول ماجرای گم شدن ایگل را در روزنامه می بیند. خواهران هسل نیز متوجه وجود ایگل می شوند اما به مادرشان چیزی نمی گویند. اما جاهده هم جریان را فهمیده و سعی می کند با نوه اش ارتباط برقرار کند.

 

خبرنگاری به نام علی پیگیر گم شدن ایگل است و زمانی که می فهمد از شعله و چنگیز نمی تواند اطلاعاتی کسب کند به فکر هسل می افتد. او که به دنبال هسل به استانبول آمده راز هسل را کشف می کند. اکنون که علی فهمیده ایگل همان ملک است تصمیم می گیرد که با هسل یک معامله بکند. او از هسل می خواهد که در برابر سکوتش با او رابطه داشته باشد. گونول که ماجرا را از ایگل شنیده به سراغ علی رفته و او را تهدید به مرگ می کند. اما بیهوش شده و علی او را به بیمارستان می رساند. هسل که به بیمارستان رفته با علی درگیر شده و او را هل می دهد و سرش به جایی می خورد. پلیس که به ناپدید شدن ملک شک کرده از چنگیز بازجویی می کند. آنها گمان می کنند که ملک خودکشی کرده است. چنگیز از ترس فرار کرده و شعله به یاد دخترش می افتد و تصمیم می گیرد با هسل تماس بگیرد. هسل مجبور به گفتن حقیقت به مادر و خواهرش می شود و دربرابر توصیه آنها که برگرداندن ایگل به خانواده اش است مقاومت می کند.

 

فردای آن روز ایگل ناپدید شده در حالیکه نامه ای برای هسل بر جای گذاشته است. در نامه او از هسل تشکر کرده که مادرش شده و از او خداحافظی کرده است. غمزه که باردار است تصمیم به سقط جنین می گیرد و نامزدش نیز به این کار رضایت دارد. اما وقتی برای این عمل به بیمارستان می رود پشیمان شده و تصمیم به نگه داشت بچه می گیرد. هسل که متوجه غیبت ایگل شده با نظر گونول تصمیم به کمک گرفتن از علی ارهان می گیرد. ایگل در ترمینال توسط پلیس نگه داشته شده و اینجاست که هسل سر می رسد و دخترش را با خود بر می گرداند. هسل با جاهده بحثش شده و مجبور به گفتن واقعیت به خواهرانش می شود. آنها می فهمند که هسل خواهر واقعی شان نیست و بهت زده می شوند. هسل و ایگل خانه را ترک کرده و به هتل می روند. شعله آدرس هتل را از دفتر علی برداشته و به آنجا می رود.

 

گونول و علی راه می افتند که جریان شعله را به هسل بگویند که گونول در راه تصادف کرده و علی سر رسیده و او را به بیمارستان می رساند. هسل و ایگل هم قبل از رسیدن شعله از پشت بام فرار می کنند. علی در بیمارستان به گونول می گوید که می داند مادر هسل است و قول می دهد در این باره چیزی به هسل نگوید. شعله به علی زنگ می زند و او شعله را به خانه خود می برد تا جلوی چشمش باشد غافل از اینکه این کار به ضررشان تمام خواهد شد. شعله که موافقت نمی کند نزد پلیس برود به علی می گوید که ایگل را چند روزی با خود برده و به نزد هسل برمی گرداند. اما با دیدن عکس های هسل و ایگل با هم عصبانی شده  و به آدرس مغازه ی گونول می رود.

 

هسل هم خودش را به آنجا می رساند تا جلوی او را بگیرد. شعله جلوی کمدی که ایگل داخلش مخفی شده نشسته و به یاد خاطرات گذشته اش می افتد. گذشته ای که در آن شعله هم مادری خوب و فداکار بوده است. زندگی خوبی که با مرگ شوهرش به پایان رسیده و اتفاقاتی که او را به اینجا رسانده است. ایگل از کمد بیرون آمده و از او می خواهد که از آنجا برود تا او با مادرش زندگی کند. شعله ناراحت شده و آنجا را ترک می کند. شعله به کمک علی از آن شهر رفته و هسل هم با کمک علی یک کار عکاسی پیدا می کند. هسل یک خانه نزدیک خانه گونول پیدا کرده و با غمزه آشتی می کند. چنگیز از زندان آزاد شده و از زبان شعله می شنود که ملک زنده ست.

 


گونول یک دستبند به دست ایگل می بندد که هسل را یاد مادرش می اندازد. او که گمان کرده گونول همان مادرش است دست ایگل را گرفته و با عصبانیت مغازه او را ترک می کند. مرت نزد غمزه رفته و از او می خواهد که بچه ی مریضش را بیندازد وگرنه او را ترک خواهد کرد. گونول برای ایگل غذا به مدرسه می برد و هسل عصبانی شده و به او می گوید از زندگی شان خارج شود. او آنچه در تمام این سال ها تحمل کرده را به گونول می گوید و اینکه دیگر برای جبران اشتباهاتش دیر شده است. جاهده نیز با گونول دعوا می کند و هسل را از خانه ی او می برد. شعله که باز یاد دخترش افتاده به آنجا برمی گردد و مدرسه ی ایگل را پیدا می کند. او دست ایگل را گرفته تا با خود ببرد که یک ماشین جلوی او ترمز می کند. او از دیدن چنگیز تعجب کرده و سوار می شود. آنها ایگل را برده و هسل هم که از دویدن به دنبال ماشین خسته شده بر روی زمین نشسته و زیر گریه می زند... ادامه دارد ...

 

 

کدامیک از سریال های جدید را بیشتر می پسندید؟
کدامیک از سریال های جدید را بیشتر می پسندید؟
برای رای دادن لااقل یک گزینه را باید انتخاب کنید.

 

 

 

نظر دهید

تمامی گزینه هایی که با ستاره مشخص شده اند باید پر شوند. کد HTML مورد قبول نیست.

جستجوی مطالب

خبرنامه

 

برای دریافت آخرین اخبار در مورد سریال ها و بازیگران
با وارد کردن آدرس پست الکترونیک خود خبرنامه ما را دریافت نمایید