چهارشنبه, 11 مرداد 1396 23:53

آخر سریال هسل (بخش چهارم) + عکس

حال کمیسر سینان بهتر شده اما هسل که دچار فلج کامل شده در انتظار عمل جراحی باقی می ماند. او که امیدی برای زنده ماندن ندارد تصمیم می گیرد که ملک را دیده و از وی خداحافظی کند. او به ملک می گوید که دختر بزرگی شده و دیگر به او نیازی ندارد و به طریقی برای همیشه از وی خداحافظی می کند. هسل مورد عمل جراحی قرار گرفته اما به کما می رود. در این اثنا خانواده ی ملک جابه جا شده و اثری از آنها پیدا نمی شود. در تمام مدت بیهوشی هسل، سینان بالای سر او مانده و دمی از وی غافل نمی شود.


رابطه ی میان دورو و علی نزدیک شده و شروع به قرار گذاشتن با یکدیگر می کنند. علی نوشتن داستان هسل را آغاز کرده تا زمانی که او به هوش آمد دست به انتشارش بزند. بعد از چندین ماه هسل به طور معجزه آسایی از کما خارج شده و شروع به تمرینات جسمانی برای بازگرداندن قدرتش می کند. او که از همان روز اول سراغ ملک را می گرفته برای رسیدن به دخترش در به دست آوردن سلامتی اش کوشش می کند.

 


بعد از مدتی خبری به جاهده می رسد مبنی بر اینکه ملک در یک سانحه ی رانندگی کشته شده است. خبری که کل خانواده را از هم می پاشد. پس از ملک زندگی هسل تیره و تار شده اما کم کم با کمک سینان به زندگی باز می گردد. او سرانجام به پیشنهاد ازدواج سینان پاسخ مثبت داده و زندگی مشترکش را با او آغاز می کند. هسل در کارش موفق شده اما دمی از فکر ملک و رفتن بر سر مزارش غافل نمی شود.
حال مادر شوهر گونول بدتر شده تا جایی که گونول او را به خانه خود آورده تا از وی مراقبت کند. به نظر می رسد که احساس علی نسبت به هسل تغییری نکرده و این محبت پنهان دورو را ناراحت می کند. دورو که سخت عاشق علی شده در شب تولد خودش به او پیشنهاد ازدواج می دهد اما این پیشنهاد سرانجام منجر به پایان یافتن رابطه این دو نفر می گردد. کتاب علی با نام هسل منتشر شده و این اسم گذاری موجب ناراحتی سینان می شود. کتابی که با مرگ ملک به پایان رسیده است.
گونول در دفتر روزنامه محل کار هسل به طور اتفاقی عکسی را می بیند که ملک در آن است. او بدون گفتن به هسل، سراسیمه آنجا را ترک کرده و خودش را به جاهده می رساند. جاهده به او اعتراف می کند که داستان مرگ ملک را از خودش درآورده و اینکار را برای خوبی هسل انجام داده است. او با دادن پول به شعله از وی خواسته که درباره مردن ملک دروغ بگوید و هسل را در این مورد متقاعد سازد.

 

هسل که هنوز بعد از 18 ماه ملک را فراموش نکرده به دنبال گرفتن حضانت کودکی از پرورشگاه است و این ناراحتی او گونول را آزار می دهد. او که در گفتن واقعیت به هسل تردید دارد توسط مادرشوهرش ترغیب به افشای این حقیقت می شود. گونول از روی عکس جای ملک را پیدا کرده و در میابد که این کودک چه روزگار سختی را می گذراند. ملک که اکنون برادر کوچکی به نام حسن دارد مسئولیت مراقبت از او را هم بر عهده گرفته و زیر بار آن در حال از بین رفتن است.
گونول این مسئله را با سینان در میان گذاشته اما مشخص می شود که سینان نیز چند ماه پیش از این موضوع با خبر شده است. پرورشگاه با دادن فرزند به زینب که سوسابقه کودک ربایی دارد مخالفت کرده و جاهده نیز از ترس لو رفتن کارش به بیمارستان کشیده می شود. گونول در ابتدا با گذاشتن غذا و سپس با نشان دادن خودش به یاری ملک می شتابد. او متوجه می شود که ملک تمایلی به شنیدن نام هسل ندارد و توضیحات گونول درباره هسل نیز چیزی را تغییر نمی دهد. ملک که به طور اتفاقی عکس های عروسی هسل را دیده خودش را به او رسانده اما وی را در حال گفتگو با دختری که می خواهد به فرزندی بگیرد می یابد. این صحنه باعث میشود که وی تلاش کند تا هسل را برای همیشه فراموش کند.

هسل که متوجه رفتار مشکوک گونول شده وی را تعقیب کرده و سر از خانه ملک در می آورد. او با دیدن ملک بیهوش شده و زمانیکه به هوش می آید متوجه می شود که ملک حاضر به دیدن او نیست. ملک که گمان کرده توسط هسل طرد شده همچنان تمایلی به دیدار مجدد او ندارد اما این هسل است که بازهم نمی تواند از دخترش دست بکشد. ملک در مقابل شعله از هسل می خواهد که وی را نه درنا که ملک صدا بزند و این قلب هسل را می شکند.

 

زندگی فلاکت بار ملک دوباره مانند سابق شده و شعله و چنگیز نیز روال سابق را در پیش گرفته اند. شعله کاری به عنوان خواننده در یک رستوران پیدا می کند که با حماقت های چنگیز آنرا نیز از دست می دهد. به طوری که اگر کمک های همسایه آنها آیسل نبود حتما بچه ها از گرسنگی و تنهایی می مردند. وضعیت سلامتی هسل دوباره مشکوک شده و این باعث می شود تا او از شعله خواهش کند تا بتواند زمانی را با ملک بگذراند. ملک با دیدن هسل آشفته شده و از شعله می خواهد که به خانه برگردند. ملک در برابر برقراری ارتباط با هسل مقاومت کرده و او غمگین تر از قبل به خانه برمی گردد.


هسل که وضعیت ملک را بد ارزیابی می کند به بهزیستی رفته و درخواست می کند که از این بچه ها حمایت صورت بگیرد. مامورین بهزیستی به خانه شعله آمده و ملک متوجه می شود که ممکن است به خاطر درخواست هسل او را از برادرش جدا کنند بنابراین بازهم کینه ی وی را به دل می گیرد. او از ترس برادرش را گرفته و خانه را ترک می کند و نزد گونول می رود. در آنجا مادربزرگ هسل داستانی برای ملک تعریف می کند درباره ی زنی که از ترس از دست دادن دخترش او را ترک کرده است. ملک که اکنون کل داستان را شنیده هسل را بخشیده و مادر گویان او را در آغوش می کشد. سینان نزد هسل اعتراف می کند که مدتی ست از جریان زنده بودن ملک با خبر است و این باعث می شود که هسل تقاضای طلاق کند... ادامه دارد...

 

نظر دهید

تمامی گزینه هایی که با ستاره مشخص شده اند باید پر شوند. کد HTML مورد قبول نیست.

جستجوی مطالب

خبرنامه

 

برای دریافت آخرین اخبار در مورد سریال ها و بازیگران
با وارد کردن آدرس پست الکترونیک خود خبرنامه ما را دریافت نمایید